My Vampire P27

P27
ویو: جیا
من… نمی‌تونستم نفس بکشم.
وقتی دیدم یونگی یقه‌ی اون پسرِ جدید—هوسوک—رو گرفت،وقتی دیوار پشت سرش ترک برداشت،
وقتی صداشون تبدیل شد به چیزی بین غرش و حرف‌زدن…
فقط یک چیز توی ذهنم بود:“این دوتـــــا… انسان نیستن.”
بدنم می‌لرزید.قلبم انگار داشت از گلوم بالا می‌زد.
حس می‌کردم هر لحظه ممکنه هر دوشون…
روی من چیزهایی انجام بدن!برای اولین بار…
از یونگی هم ترسیدم‌و از هوسوک بیشتر.
هوا به طرز ناجوری سنگین شده بود.انگار اکسیژن بینشون گیر کرده بود.
هوسوک سرشو نزدیک گوش یونگی آورد—نه انسانی.نه معمولی.مثل موجودی که صدای نفس کشیدنش یخ‌ت می‌کنه.
هوسوک (آروم، تهدیدآمیز):«اگه اون دختر به اندازه‌ی یک تار مو به من حس داشته باشه…تو نمی‌تونی کاری کنی.»
یونگی صداش پایین‌تر شد.خطرناک‌تر.چیزی بین کنترل و انفجار:
یونگی:«اون به تو هیچ‌حسی نداره.»
و من…من هنوز کنار دیوار وایساده بودم‌و فقط لرزش بودم و نفس‌های کوتاه.

ویو: جیا
لحظه‌ای رسید که‌هوسوک چشماش رو روی من قفل کرد.بــــد.عجـیب.گویی داره از پشت صورتم چیزی رو می‌بینه.چشم‌های سیاهش ‌کم‌کم براق شدانگار یه نور سرد داخلش روشن شده باشه.
اون نگاه…نزدیک بود حالمو بد کنه از ترس.
هوسوک:
«اسمت چیه؟»
خواستم جواب ندم.صدام در نمیومد.ترسیده بودم.
ذهنم قفل شده بود.یونگی بینمون پرید.بدون حتی یک حرکت قابل‌دیدن.
بین من و هوسوک… یک لحظه خالی بود
لحظه‌ی بعد؟یونگی اونجا بود.
این سرعت؟؟این حرکت؟؟این… دیگه انسانی نبود.
این بار هوسوک نخندید.چشم‌هاشو باریک کرد.
هوسوک:
«انقدر محافظت می‌کنی…که بوی ترسش همه‌جا پخش شده.»
من یخ زدم.یعنی بوی منو حس می‌کرد؟بوی ترس منو؟یونگی لحظه‌ای برگشت سمتم.
توی نگاهش چیزی بود که تا امروز ندیده بودم
نه مهربونی‌نه آرامش‌نه عاشق‌بودن
چیزی بین‌هشدار‌و جنون.
یونگی:«جیا…یک قدم از من دور نشو!»
دلم ریخت.نفس‌م بند اومد.چطور ممکنه‌همین آدم
چند ساعت پیش توی خوابگاه کنارم خوابیده بود؟


ویو: هوسوک
یک قدم به جلو برداشتم.یونگی همزمان یک قدم جلوتر رفت.جوری که جیا دیگه کاملاً پشت سرش پنهان شد.
هوسوک:
«تو همیشه همه‌چی رو برای خودت نگه می‌داری، یونگی.ولی این‌یکی…این یکی فرق داره.»
یونگی دندون‌هاشو فشار داد:«یه کلمه‌ی دیگه بگی… می‌فهمی فرقش چیه.»
هوسوک خندید—نه بلند نه انسانی‌
هوسوک:«فهمیدم.برای همین اینقدر عصبی شدی.»
چشم‌های یونگی کامل قرمز شد.کــــامل.
هوسوک ادامه داد:«تو…بهش‌وابستــــه‌ای.»
و این جمله‌جیا رو‌_منو_و حتی هوسوک رو
برای لحظه‌ای کاملاً ساکت کرد.


ویو: جیا
وقتی هوسوک گفت «وابسته‌ای»
فقط یه واژه نبود.اون دید که بین ما چی هست.
دید که یونگی نسبت به من چطور رفتار می‌کنه.
چطور ازم محافظت می‌کنه.چطور وقتی یکی نزدیکم می‌شه‌دیوانه می‌شه.
و این یعنی…
اون‌ها فقط خوناشام نیستن.اونا… بوی احساس رو هم می‌فهمن.
این دیگه فقط قدرت نبود.این…ترسناک‌تر بود.
من زیرلب گفتم:«لطفاً… من فقط می‌خوام از این‌جا برم…»
هردو برگشتن سمت من.هردوبا چشم‌هایی تاریک
غریزی‌و کاملاً غیرانسانی.
دو شکارچی‌و من‌تنها شکار این صحنه.
یونگی آروم‌تر شد.فقط یک جمله گفت
یونگی:«باشه.ولی…با من میای.نه با هیچ‌کس دیگه.»
هوسوک لبخند ملایم اما عجیب زد:
هوسوک:«بذاریم خودش انتخاب کنه؟»
من خشک شدم.دهنم باز موند.نتونستم هیچ‌چیزی بگم.
یونگی آهسته، آرام اما با صدای لرزان از خشم
«جیا انتخاب نمی‌کنه.من انتخاب می‌کنم.»
و من…برای اولین بارواقعاًاز اینکه یونگی عاشقمه
ترسیدم.
دیدگاه ها (۰)

مهم

My Vampire P26 (2)

My Vampire P26

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط